خانه / حکایت اخلاقی (برگه 5)

حکایت اخلاقی

اگر آن قدر بنالی که رگ گردنت قطع شود، اجابتت نخواهم کرد

خطاب آمد به این مرد بگو: از آن دری که من باز کرده ام رو به من نمی آیی! من نبوت و ولایت عیسی(ع) را، راه بندگی بندگان خود قرار داده ام و تو از راه دیگر می روی و هرگز به هدف نمی‌رسی! اگر آن قدر بنالی که رگ گردنت قطع شود، اجابتت نخواهم کرد.

ادامه مطلب »

ماجرای صدقه به فقیر آبرومند

چند روزی را در این دنیا و بر سر سفره پر زرق و برق آن به میهمانی هستیم، حال اگر از همه جا غافل شویم و غرق در زینت های دنیا گردیم همه چیز را باخته ایم، اما اگر از فرصت انفاق بهره ببریم، سعادتمند خواهیم شد.

ادامه مطلب »

ماجرای مجتهدی که برای تبلیغ در دهکده ای کوچک زندگی کرد

مرحوم میرزای شیرازی بزرگ در مجلسی حضور داشت که یک فرد روحانی وارد شد، مرحوم میرزا به او احترام فوق العاده‏ ای کرد، به طوری که حاضرین تعجب کردند و سبب آنرا پرسیدند ایشان فرمود: این روحانی روحیه عجیبی دارد.

ادامه مطلب »

کمونیستی که مرید آیت الله دستغیب شد!

نزدیک طلوع آفتاب بود حس کردم دستی به آرامی مرا نوازش می‏دهد، تا چشم باز کردم سید پیرمرد سلام کرد وبا زبانی خوش گفت : آقای عزیز نزدیک طلوع آفتاب است ممکن است نمازتان قضا شود، من با تندی و پرخاش گفتم؛ من یک کمونیستم نماز نمی‏خوانم.

ادامه مطلب »

دغدغه شیخ عباس قمی برای قیامت چه بود؟

می‏گوید: آرام باش، من همین مقداری را هم که الان در زندگی خرج می‏کنم، نمی‏دانم فردای قیامت چگونه جواب خداوند متعال و امام زمان سلام الله علیه را بدهم در جواب این مقدار هم معطل هستم، چگونه توقع داری که بارم را سنگین‏تر کنم ؟

ادامه مطلب »

برخورد آیت الله بروجردی وقتی که مورد سوء قصد قرار گرفت

آقا پرسیدند چه خبر است؟ گفتند : ظاهراً شیخی است سوء قصد به شما را دارد! آیت الله بروجردی فرمودند: ببینید احتیاج او چیست ؟ بگویید بیاید، وقتی آمد هولناک بود و دم در نشست، آقا گفتند: این آقا طلبه است ؟

ادامه مطلب »
bigtheme